داستان کوتاه «دُرُشتی» اثر زنده یاد علی‌اشرف درویشیان

به مناسبت زادروز زنده یاد علی اشرف درویشیان نویسنده‌ی مردمی که در زندگی‌اش یار و همراه توده‌های کارگر و زحمت‌کش جامعه بود؛ نویسنده‌ای که همواره بر سلطه بود و نام‌شان به نیکی در یاد مردم ما می‌ماند …
۳ شهریور ۱۳۲۰
۴ آبان ۱۳۹۶
یادش گرامی باد!

پسرک تیغه‌ی چاقو را در ساقه‌ی بلند نِی نشاند و روی دسته فشار آورد. چاقو هنوز در جانِ نی بود که برقی بر تیغه لغزید و بازتاب‌اش در چشم پسرک نشست. رعد غرید. ناگهان رگباری تند بر نی‌زار پاشیده شد و صورت صاف برکه را پر‌ آبله کرد. باد در نی‌زار می‌تاخت و صدای خشک نی‌ها به هر سو می‌پیچید.

از غرش رعد، غوطه‌خورَک‌ها به‌سوی نی‌زار پریدند. کوچک‌ترین آنها در آب غوطه خورد و دیگر روی برکه پیدا نشد. باران، سرد بود و جانِ برکه را سوراخ‌سوراخ می‌کرد. مه پایین می‌آمد و فضا از مه و رگبار، تیره و آشفته می‌شد.
پسرک نی‌ها را به تکه‌های کوچک‌تر برید. ته یکی از نی‌ها را روی چشم راست گذاشت و از سوراخ‌اش به آن‌‌‌ سوی برکه نگاه کرد. در دایره‌ی مه‌آلود نی، ماشین‌هایی را در آن سوی نی‌زار دید. سه‌تا جیپ خاکی‌رنگ، آن‌جا ایستاده بودند و افرادی با بارانی‌های سیاه، پیاده می‌شدند. کلاه‌های گَل و گشادِ بارانی‌ها، سرشان را پوشانده بود و رگبار و مه نمی‌گذاشت چهره‌شان دیده شود. پسرک با دلهره اما به سبکی تکه‌ای ابر به جلو خزید و با چشمانی حیران از لابه‌لای توده‌های نی مشغول تماشا شد.

به خواندن ادامه دهید

به جست‌وجوی تو چهار دهه پس از آخرین دیدار ما …!

به جست‌وجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف.

به جست‌وجوی تو
در معبر بادها می‌گریم
در چارراه فصول،
در چارچوب شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه می‌گیرد.

به انتظارِ تصویر تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

چهل سال از روزی که دستگیر شده‌ای می‌گذرد.
چهل سال پیش در اوج جوانی توسط تبهکاران شب‌پرست به مسلخ برده شدی و چشمان زیبایت دیگر طلوع خورشید را از فراز کوه‌های پر صلابت و استوار لرستان به خود ندید؛ تا پس از زخم‌های فراوانی که از پس شکنجه‌های طاقت فرسا در سیاه‌چال‌های اوین و کمیته مشترک به صلابت همان کوه‌های لرستان بر تن خود کشیده بودی همچون شیرآهن‌کوه مردی استوار، کوه‌وار پیش از آنکه بر خاک افتاده باشی گلوله‌های دژخیم پلید، پیکر زخمی اما پولادین‌ات را برای آخرین بار مورد آماج خود قرار دهد و تنها پژواک زهرخند واپسین تو بود که دشمن را به سخره گرفته بود و بر جان آنان آتش افکند.

به خواندن ادامه دهید

گرامی باد یاد و خاطره چریک فدایی خلق رفیق حمیدرضا نصیری

رفیق حمیدرضا نصیری
زادگاه: لرستان ـ خرم آباد
تاریخ دستگیری: ۱۳۶۰‏‏ ‏
محل دستگیری: خرم آباد
وابستگی سازمانی: سازمان چریک‌های فدایی خلق (اقلیت)
تاریخ اعدام: شهریور ۱۳۶۷ زندان گوهردشت

رفیق حمید را همه دوست داشتند؛ لبخند، عشق و محبت‌اش در ذهن و قلب تاریخ حک شده است. حمید را از زبان دو تن از رفقایش بشنوید، از شاهدان چشم‌بند زده دهه سیاه شصت و زمان شاه که از شاهدان همیشه زنده و مستند تاریخ هستند.

هر دوی این رفقا هم‌خطی و یا تشکیلاتی رفیق حمیدرضا نصیری نبوده‌اند.

روایت اول از رفیق «م»:
شرح مختصری از زندگی سال‌هاست که می‌خواهم به عنوان یکی از نزدیکترین دوستان «حمیدرضا نصیری» چیزی بنویسم اما نمی‌شود، نمی توانم، هر بار درمی‌مانم که آن همه عظمت را چگونه می‌شود در صفحه‌ی کاغذ جا داد.
اکنون نیز به درخواست دوست بسیار عزیزی که پس از تلاش‌های فراوان توانسته عکسی از او به دست آورد اینها را می‌نویسم.