آواتار ناشناخته

بدرود مامانی دردمند و مقاوم من! بدرود!

مادربزرگ عزیزم ایران‌دخت امیرپور امرایی (غضنفری)، مادری مهربان که برای من و مادرم همچون پناهگاهی امن در هجوم عصیان و تیره‌روزی‌های سال سیاه شصت جلادان حاکم و سال‌های پس از آن بود، دیروز پنج‌شنبه ششم مهرماه ۱۴۰۲ از میان ما رفت تا غم و اندوهی فراوان برای من و ما بر جای بگذارد.
او که در روزهای ابتدایی دستگیری پدرم همراه و حامی من و مادرم بود تا علاوه بر تحمل غم خود در دل دریایی‌اش مرهمی باشد بر زخم بزرگ آن روزها برای بقیه عزیزان!

سفره‌دار بود و مهمان‌نواز؛ خنده‌رو بود و دست‌ودل‌باز؛ خانه‌اش میعادگاه همگان بود. آلبوم‌های قدیمی را که ورق می‌زنیم و عکس‌ها را که دقیق می‌شویم، شوق و نشاط است که از در و دیوار خانه‌اش می‌بارد. آلبوم پر است از عکس‌های نوجوانان و جوانانی (فرزندانش، خواهرزاده، برادرزاده، دوستان بچه‌های خودش و دیگران و تنی چند از بستگان دور و نزدیک دیگر) که بسیاری از آنها هوادار و یا فعال سیاسی بودند و یا شدند. در آلبوم عکس این مادر مهربان، آنها در حال بازی والیبال، بوکس و ورزش‌ و همچنین بحث و تبادل نظر که احتمالا در آن دوره بحرانی در مواقعی نیز حول مسائل سیاسی و اجتماعی روز می‌گذشته است، هستند؛ کوچک‌ترها تشویق می‌کنند و مادر بزرگ در حال تدارک پذیرایی‌ست‌.

متاسفانه مادربزرگم خیلی زود همسرش (غلامرضاخان همایونی) را هم به واسطه‌ی بیماری از دست داد و خود بدون یاور و تکیه‌گاهش ماند تا با بزرگ کردن فرزندانش به تکیه‌گاه بقیه تبدیل گردد. او پایدار و مهربان ماند و با نامهربانی‌های روزگار مبارزه کرد اما از آن‌جا که زنی مقتدر و سخت‌کوش بود با اراده‌ای پولادین تندپیچ‌های دشوار زندگی را از سر گذراند و با سخاوت و بزرگی‌ای که داشت، همواره مورد ستایش همگان بود.

آلام مادر تنها به دوران جمهوری اسلامی ختم نمی‌شود. در دهه‌ی پنجاه و همزمان با مخفی شدن دکتر هوشنگ اعظمی (پسر دختر عمه‌اش و خواهرزاده‌ی همسرش) در کوه‌های لرستان، خانه‌اش همواره زیر نظر ساواک بود و چندین بار فرزندان بزرگترش را به اداره‌ی ساواک احضار کرده بودند تا بلکه با بازجویی آنها ردی از دکتر اعظمی پیدا کنند؛ او از این بابت فشارهای روحی-روانی و استرس فراوانی را متحمل ‌شد.

در دهه‌ی شصت و پس از انقلاب توده‌ها در سال ۵۷، نگرانی‌هایی که انتظار می‌رفت به پایان‌رسیده باشند، _با شکست انقلاب و بر مسند قدرت نشستن ارتجاع خمینی به کمک قدرت‌های جهانی (امپریالیسم)،_ دوباره تازه شد و باز هم سایه سنگین سرکوب و وحشت  بر آسمان زندگی پر تلاطم او اوج گرفت و این مادر رنج‌کشیده دوباره مضطرب و غمگین، مقاومت کرد در حالی که شبانه‌روز نگران سرنوشت عزیزانش بود.

این‌بار اما آن نوجوانان شاد و سرمستی که با بازی و هیاهو خانه را روی سرشان می‌گذاشتند، بسیاری‌شان به فعالین سیاسی و مبارزان علیه ظلم و نابرابری تبدیل شده بودند و در تقابل با دشمن جدید یا در زندان به سر می‌بردند و یا مخفی شده بودند. آن محفل صمیمی و شاد که با گشاده‌رویی و آغوش باز مادربزرگم جان می‌گرفت دیگر از بین رفته بود (به اصطلاح لری، آن خانه دیگر «چول شده بود») و همه نگران آینده‌ی آن بچه‌ها بودند.

مادربزرگ روزهای تلخ بسیاری را تجربه کرده بود. چند تن از دایی‌هایم به همراه پدرم _که خواهرزاده‌اش بود_ در آبان‌ماه ۱۳۶۰ در مراسم چهلم زنده‌یاد سیامک اسدیان دستگیر شده بودند.
در آن زمان او پابه‌پای مادرم در مقابل زندان بود و در روزهای سیاه پس از آن حامی و مامن امن خانواده‌ی از هم پاشیده ما بود.
دایی‌هایم چندماه پس از اعدام پدرم از زندان آزاد شدند اما مادربزرگ هرگز شاد نشد. 

او همواره نگران سرنوشت بچه‌ها بود، برای مثال زنده یاد عبدالرضا ماهیگیر که «عَدول» صدایش می‌کردند، از رفقای دایی‌ها و پدرم بود و به مانند دیگران به خانه‌ی مادربزرگم رفت و آمد می‌کرد؛ پس از آن‌که خبر اعدام پدرم را می‌شنود، در تماسی تلفنی جویای صحت و سقم ماجرا می‌شود؛ مادربزرگم با تندخویی‌ای از سر مهربانی و نگرانی، به او می‌گوید که مراقب خودش باشد.
عبدالرضا نیز در چهارم آبان‌ماه سال ۱۳۶۱ در اراک به همراه ده مبارز دیگر تیرباران شد. یادشان گرامی باد!

مادربزرگم در سال‌های میانه زندگی به خاطر مصائب مختلف و ناراحتی و اندوه عزیزان از دست‌داده‌اش، از بیماری‌هایی رنج می‌برد ولی همیشه در مقابل سختی‌ها مقاوم و جسور بود. با وجود این‌که در سال‌های پایانی عمر با بیماری‌های بیشتری هم دست به گریبان شد اما ضربه کاری زمانی به این مادر وارد آمد که به طور ناگهانی و به فاصله چندین سال سه تن از فرزندانش، _خاله‌ی مهربانم و دو تن از دایی‌های عزیزم_ را از دست داد.
او با این فقدان‌ها فشار روحی و روانی هر چه بیشتری را تحمل کرد و به قول خودش غم از دست دادن جگرگوشه‌هایش کمرش را شکست.

سخن کوتاه می‌کنم و از پرداختن به سرنوشت دیگر عزیزانی که در آن مامن شاد و صمیمی محبت‌های مادربزرگ عزیز و مهربانم را لمس کرده بودند، می‌گذرم چراکه در جاهایی دیگر از آنها سخن گفته‌ام. یاد تمامی آن جان‌های شیفته و عاشق زندگی گرامی باد!

محبت‌ها و مادرانگی‌های «مامانی» مهربانم قبل و پس از اعدام پدرم (محمدحسن بهادری طولابی) در چهاردهم بهمن‌‌ماه همان سال سیاه شصت تا همیشه در جان و دلم زنده می‌ماند.
افسوس که او و دیگرانی چون او نماندند «تا با دو چشم خود ببینند» نابودی این جلادان را!

یاد عزیزت در قلب من جاودانه خواهد ماند!
بدرود «مامانی» دردمند و مقاوم من! بدرود!

صمد بهادری طولابی
۲۹ سپتامبر ۲۰۲۳
۷ مهرماه ۱۴۰۲

بیان دیدگاه