آواتار ناشناخته

به یاد رفیقی از «گروه آرمان خلق» زنده یاد ناصر مدنی

رفیق ناصر مدنی در بهار سال ۱۳۳۱ در شهرستان بروجرد در خانواده‌ای نیمه مرفه پا به زندگی گذاشت. دوره دبستان و دبیرستان را در زادگاهش گذرانید و دیپلم ریاضی را در تهران اخذ کرد.

ناصر در خانواده مرفه خود، فقر طبقاتی را احساس کرده بود و فقر کارگران را به حساب سرنوشت آسمانی و مقدرات نمی‌گذاشت، او فقر را در رشته مناسبات کارگری و سرمایه‌داری دنبال می‌کرد. بیماری و فقر توده‌هایی که حتی از حداقل مزایای زندگی برخوردار نبودند او را رنج می‌داد و به این امید که زنجیر استثمار را روزی پاره کند پا به عرصه‌ی مبارزه گذاشت.

رفیق ناصر در کنار دیگر رفقایش در جمعی که بعدها با نام «گروه آرمان خلق» شناخنه می‌شد، کوھنوردی، ورزش و مطالعه را به صورت جدی که به معنی گرايشات سیاسی و ضد رژيمی تلقی می‌شد، پیش گرفت. این فعالیت‌ها عده‌ای را به این جمع اضافه و عده‌ای را از آنها دور می‌کرد. رفیق ناصر هر زمان فرصتی پیدا می‌کرد، کتاب‌های صمد بهرنگی را برای بچه‌های خانواده و یا دوستان می‌خواند تا همزمان هم کتاب‌خوانی را به آنها یاد داده و هم این‌که آنها را با واقعیت‌های زندگی و جامعه آشنا کند.

اولین بار او در سن ۱۴ سالگی اسیر دژخیمان ساواک گردید؛ ساواک که تازه در بروجرد مستقر شده بود به این مجموعه که بیشتر مواقع با ھم بودند مشکوک می‌شود و یکی از جوان‌ترین اعضا این جمع يعنی ناصر مدنی را شبانه در منزلش بازداشت و به مدت چند روز مورد بازجویی قرار می‌دھد که با ھوشیاری ناصر چیزی در رابطه با روابط بچه‌ها با ھمديگر به دست ساواک نمی‌افتد و بعد از یک هفته بازجویی و شکنجه، او را از زندان آزاد کردند. از آن موقع به بعد مسایل امنیتی بیشتر و بیشتر رعایت می‌شود.

رفقایی که هرچه بیشتر افکار و عقایدشان در هم تنیده شده بود پس از آن‌که افکار جديدی پیدا کرده بودند (با توجه به تجربه‌های زندان و هم‌صحبتی با زندانیان سیاسی) و هم به دلیل نیاز مالی‌شان، به صورت موقت در کارخانه قند چالان چولان از توابع بروجرد شروع به کار کردند. در ھمین دوران بود که آنها اولین اعتصاب کارگری خود را سازمان دادند که منجر به بیکاری تعدادی از خودشان شد.

رفیق ناصر با رفقا بهرام طاهرزاده و همایون کتیرایی راه رزم را پیش گرفت؛ او برای تهیه‌ی ملزومات و امکانات گروه به جهت پیشبرد امر مبارزه، در مصادره‌ی انقلابی موجودی بانک‌ها مشارکت کرد و در راه رهایی و برابری کارگران و زحمت‌کشان جامعه از جان شیرین خود نیز گذشت.
سرانجام رفیق ناصر مدنی به همراه چهار تن دیگر از همرزمان و رفقای جدانشدنی‌اش در سحرگاه ۱۷ مهرماه ۱۳۵۰ پس از شکنجه‌های فراوان و با تنی زخمی اما استوار، سرودخوان پا به میدان تیر دژخیم گذاشت و در راه پر افتخار خلق شهید گردید.

سربازی که مامور جوخه اعدام بود بعد از برگشتن از میدان تیر برای رفقایش این‌طور قصه گفت: این پنج نفر بچه‌های خوبی بودند، اصلا فکر نمی‌کردند که می‌خواهند کشته شوند، مثل این‌که آنها را به مجلس عروسی می‌بردند؛ شعر می‌خواندند، می‌رقصیدند. حیف این جوان‌ها که دزد بودند و سر تقسیم مال چند نفر را کشته بودند.

باری این شگرد دشمنان خلق بود، آنها این مبازرین آزادی‌خواه و برابری‌طلب را دزد و جنایتکار جا می‌زدند تا مامور جوخه اعدام بدون کوچکترین تردید و عذاب، این دلاوران را تیرباران کنند.
اما عاقبت پیروزی از آن خلق است.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!

بیان دیدگاه