رها كنيد مرا، رها كنيد شانه و بازويم
رها كنيد مرا تا ببينم
من این گل را مى شناسم
من با اين گل سرخ در قهوه خانه ها نشسته ام
من با اين گل سرخ در ميدان راه آهن سلام داده ام
آ…ی
من این گل را مى شناسم
در زندان بودم كه خبر رسيد. عكس رفيق با ديگر رفقايش در روزنامه بود. نگاهم روى عكس ماند… پویان… شگفتا… آغاز كردند… به خواندن ادامه دهید
