آواتار ناشناخته

غروب ستاره‌ی تبريز رفیق صمد بهرنگی

روايت اسد بهرنگی از زبان مادر

پای صحبت مادرم، يا بهتر است بگويم پای صحبت مادر صمد هستم.
می‌پرسم، مادر بگو ببينم تولد صمد يادت می‌آيد؟ می‌گويد اين چه حرفی است، مگر کدام مادری است که تولد بچه‌اش يادش نيايد. آن‌هم پسری مثل صمد.

درست يادم هست، يک‌روز قبل از تولد صمد پدرش بیکار شده بود. باز هم با اربابش دعوا کرده بود. آخر او از هيچ اربابی حرف‌شنوی نداشت. می‌گفتم آخر مرد! چرا فلانی چهار سال است که در يک کارخانه کار می‌کند يک‌بار با ارباب دعوايش نشده ولی تو يک‌سال تمام نشده از اين کارخانه به آن کارخانه می‌روی. تازه سالی چند ماه بیکاری، می‌گفت دست خودم نيست، نمی‌توانم مثل ديگران برای ارباب خوش‌رقصی کنم و جاسوسی اين و آن را پيش او بکنم، اين دفعه هم سر همين دعوای‌مان شد. ببين چی به من تکليف کرد، گفت: عزت! تو چند ماهی است که اين‌جا کار می‌کنی. از کارت راضی هستم. سرت را انداخته‌ای و کارت را می‌کنی، می‌خواهم دستمزدت را يک کمی بالا ببرم ولی در عوض تو هم در کارخانه هميشه مواظب کارگرها باش.

به خواندن ادامه دهید