آواتار ناشناخته

به یاد رفیقی از «گروه آرمان خلق» زنده یاد همایون کتیرایی

«خینه مه چی خینه ناصر کِی غلیظه
همایون سی دالکش چی جُو عزیزه»
(خون من در مقابل خون ناصر، بهايی ندارد
همايون برای مادرش چون جان گران‌بهاست)

رفیق همایون کتیرایی در ۲۶ مرداد ۱۳۲۸ در شهرستان بروجرد متولد شد. وی در خانواده‌ای مرفه چشم به دنیا گشود. دوران دبستان و دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند. او با روحیه‌ای انقلابی همراه رفیق خود بهرام طاهرزاده راهی تبریز و به دانشگاه آذرآبادگان وارد شدند.

او به ورزش اهمیت زیادی می‌داد، کوه‌های بروجرد را که تشکیل شده از کوه‌های وِنایی و کوه‌های اشتران‌کوه است، مانند کف دستش می‌شناخت. از بند رفاه خود را می‌برید و در دامن فقر انسان‌ها خود را پرورش می‌داد. رفیق همایون فردی مهربان و مردم‌دوست بود و همین خصلتش باعث شده بود که به ریشه‌ی اصلی فقر و گرسنگی مردم زحمت‌کش پی ببرد و در راه نجات انسان‌ها تلاش پی‌گیری را آغاز کند.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

به یاد رفیقی از «گروه آرمان خلق» زنده یاد بهرام طاهرزاده

رفیق بهرام به سال ۱۳۲۸ در بروجرد متولد شد. دوران کودکی و نوجوانی او در سخت‌ترین شرایط مادی و تنگدستی گذشت. بهرام چون متعلق به فقیرترین قشرهای اجتماعی بود با مردم و دردهای آنها پیوندی اصیل و واقعی داشت. در دوران دوم دبیرستان با رفیق همایون کتیرایی آشنا شد؛ احساسات مشترک بشردوستانه‌ی این دو که یکی از طبقه مرفه جامعه و دیگری از طبقه فقیر جامعه‌ی ما بود دوستی آنها را بسیار عمیق و پر بار کرد.

رفیق بهرام با رفیق همایون به سال ۱۳۴۶ عازم تبریز و در دانشگاه تبریز مشغول تحصیل شد. رفیق بهرام بعد از چند ماه دانشگاه را ترک و به قصد آشنایی با توده‌ها به جامعه‌ی پر تحرک کارگری پیوست و سپس به عنوان سپاهی (سپاهی دانش) به دهات رفت.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

به یاد رفیقی از «گروه آرمان خلق» زنده یاد هوشنگ ترگل

رفیق شهید هوشنگ تَرگُل در خانواده‌ای فقیر در بروجرد به دنیا آمد. به خاطر فقر مادی خانواده‌اش امکان درس خواندن نیافت. او از همان زمان که توانست کار کند مجبور بود به خاطر كمک به زندگی پدر و مادرش کار کند و کار را با شاگردی در یکی از مغازه‌های بروجرد آغاز کرد. ترگل هنوز به سنی نرسیده بود که حتی ضرورت کار را احساس کند که در جامعه‌ی ظالمانه طبقاتی ما به کار کشیده شد. سال‌هایی را به همین سان در بروجرد گذراند تا این‌که تصمیم گرفت به تهران سفر کند. در تهران در کارگاهی مشغول به کار شد و از همین زمان بود که بیشتر با مسائل سیاسی آشنا گشت و به واقعیات جامعه پی برد. طی تمام دوران زندگی خود با دوست همشهری خویش بهرام طاهرزاده یک‌جا بود و وقتی نیز بروجرد را ترک کرد و به تهران رفت با او در تماس بود. این دو رفیق از احساسی همانند برخوردار بودند. در زمانی که رفیق ترگل ساکن تهران بود این احساس همگون را نامه‌ها به هم نزدیک و نزدیکتر می‌کردند. بهمن‌ماه سال ۱۳۴۶ یکی از این نامه‌ها به دست پلیس افتاد.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

بدرود مامانی دردمند و مقاوم من! بدرود!

مادربزرگ عزیزم ایران‌دخت امیرپور امرایی (غضنفری)، مادری مهربان که برای من و مادرم همچون پناهگاهی امن در هجوم عصیان و تیره‌روزی‌های سال سیاه شصت جلادان حاکم و سال‌های پس از آن بود، دیروز پنج‌شنبه ششم مهرماه ۱۴۰۲ از میان ما رفت تا غم و اندوهی فراوان برای من و ما بر جای بگذارد.
او که در روزهای ابتدایی دستگیری پدرم همراه و حامی من و مادرم بود تا علاوه بر تحمل غم خود در دل دریایی‌اش مرهمی باشد بر زخم بزرگ آن روزها برای بقیه عزیزان!

سفره‌دار بود و مهمان‌نواز؛ خنده‌رو بود و دست‌ودل‌باز؛ خانه‌اش میعادگاه همگان بود. آلبوم‌های قدیمی را که ورق می‌زنیم و عکس‌ها را که دقیق می‌شویم، شوق و نشاط است که از در و دیوار خانه‌اش می‌بارد. آلبوم پر است از عکس‌های نوجوانان و جوانانی (فرزندانش، خواهرزاده، برادرزاده، دوستان بچه‌های خودش و دیگران و تنی چند از بستگان دور و نزدیک دیگر) که بسیاری از آنها هوادار و یا فعال سیاسی بودند و یا شدند. در آلبوم عکس این مادر مهربان، آنها در حال بازی والیبال، بوکس و ورزش‌ و همچنین بحث و تبادل نظر که احتمالا در آن دوره بحرانی در مواقعی نیز حول مسائل سیاسی و اجتماعی روز می‌گذشته است، هستند؛ کوچک‌ترها تشویق می‌کنند و مادر بزرگ در حال تدارک پذیرایی‌ست‌.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

غروب ستاره‌ی تبريز رفیق صمد بهرنگی

روايت اسد بهرنگی از زبان مادر

پای صحبت مادرم، يا بهتر است بگويم پای صحبت مادر صمد هستم.
می‌پرسم، مادر بگو ببينم تولد صمد يادت می‌آيد؟ می‌گويد اين چه حرفی است، مگر کدام مادری است که تولد بچه‌اش يادش نيايد. آن‌هم پسری مثل صمد.

درست يادم هست، يک‌روز قبل از تولد صمد پدرش بیکار شده بود. باز هم با اربابش دعوا کرده بود. آخر او از هيچ اربابی حرف‌شنوی نداشت. می‌گفتم آخر مرد! چرا فلانی چهار سال است که در يک کارخانه کار می‌کند يک‌بار با ارباب دعوايش نشده ولی تو يک‌سال تمام نشده از اين کارخانه به آن کارخانه می‌روی. تازه سالی چند ماه بیکاری، می‌گفت دست خودم نيست، نمی‌توانم مثل ديگران برای ارباب خوش‌رقصی کنم و جاسوسی اين و آن را پيش او بکنم، اين دفعه هم سر همين دعوای‌مان شد. ببين چی به من تکليف کرد، گفت: عزت! تو چند ماهی است که اين‌جا کار می‌کنی. از کارت راضی هستم. سرت را انداخته‌ای و کارت را می‌کنی، می‌خواهم دستمزدت را يک کمی بالا ببرم ولی در عوض تو هم در کارخانه هميشه مواظب کارگرها باش.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

به یاد رفیق زهرا بهکیش (اشرف)

چریک فدایی خلق رفیق زهرا بهکیش با نام مستعار اشرف در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه شد و پس از کسب مدرک لیسانس در رشته فیزیک در مقطع دبیرستان به شغل آموزگاری مشغول شد.
رفیق اشرف به خاطر مخالفت با رژیم دیکتاتور پهلوی از تدریس محروم شد. او پس از ارتباط با سازمان چريک‌های فدایی خلق ایران به این سازمان پیوست و به زندگی مخفی روی آورد.

رفیق اشرف پس از قیام توده‌ها در سال ۱۳۵۷ در بخش انتشارات سازمان فعالیت می‌کرد و پس از انشعاب (اقلیت و اکثریت در سازمان)، رفیق اشرف با منشعبین اقلیت همراه شد و مسئول کمیته محلات و همچنین عضو کمیته اجرایی تشکیلات سازمان بود.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

به یاد چریک فدایی، رفیق تورج اشتری

چریک فدایی خلق رفیق شهید تورج اشتری در سال ۱۳۲۸ در روستای قلمستان واقع در لرستان در یک خانواده خرده مالک به دنیا آمد. وی تحصیلات ابتدایی خود را در این روستا به پایان رساند و آن‌گاه برای ادامه تحصیل به شهر بروجرد رفت. رفیق تورج تحصیلات دبیرستانی خود را در این شهر که از جو سیاسی بالایی برخوردار بود به پایان رسانید، آن‌گاه در کنکور دانشگاه تهران شرکت و در رشته اقتصاد این دانشگاه قبول شد. به این ترتیب وارد دانشگاه شد و یک‌سال در این رشته ادامه تحصیل داد اما چون به رشته‌های فنی بیشتر علاقه‌مند بود در سال بعد با شرکت مجدد در امتحان کنکور دانشگاه در رشته مهندسی برق دانشکده پلی تکنیک تهران پذیرفته و وارد این دانشکده شد.

رفیق تورج از همان دوران جوانی سرشار از عشقی عمیق به مردم و به خصوص مردم محروم روستایی بود و همین عشق فراوان او به توده‌ها سبب می‌شد که هرگاه بین خانواده او و افراد روستایی در زمینه روابط بین مالک و رعیت اختلافاتی بروز می‌کرد، او حق را به جانب روستاییان داده و به خانواده خود از این جهت شدیدا اعتراض می‌نمود. دیدن فقر و فلاکت مردم روستا رفیق تورج را به کنجکاوی در رابطه با شناخت علل این بدبختی‌ها وا می‌داشت. در دوران دبیرستان او به تدریج با آشنایی با همکلاسی‌های آگاه‌تر و مطالعه کتاب‌های محدود اجتماعی که به سختی در آن زمان به دست می‌آمد آگاهی خود را با روحیه عشق به مردم ارتقا بخشیده بود.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

بابا اسدی، محکم به سان سپیدکوه و سبز هم‌چون گرین!

سعی کردند ما را دفن کنند،
غافل از این که ما بذر بودیم …!
ارنستو چه گوارا

پدربزرگ عزیزم (سهراب خان اسدیان فِیلی) به تاریخ پیوست!

چند روزی از بزرگ‌داشت این مرد بزرگ می‌گذرد؛ نوشته‌های بسیاری درباره زندگی‌نامه او و برادران عزیزش (توکل و نوراله) و فرزند دلاور او (سیامک) منتشر شده است. پس من در این مورد سخن را کوتاه می‌کنم.

اقوام، دوستان و آشنایان، هر کدام از منظر خود ‌در مورد پدر بزرگم سخن گفته‌اند. همه این عزیزان سعی کرده‌اند که شخصیت او و زندگی پر فراز و نشیبش را به خوبی توصیف کنند اما گاهی بعضی از خصوصیات هر انسانی فقط و فقط درون قلب خانواده او شکوفا می‌شود و شاید دیگران کمتر بتوانند این خصلت‌ها را لمس، حس و بیان کنند. پدر بزرگ مهربانم نیز از این قصه مستثنا نیست.

بابا اسدی در راس خانواده ما یک قلب تپنده بود … قلبی که مویرگ‌های آن را همسرش (داآ)، فرزندان، نوه‌ها، عروس‌ها و دامادها تشکیل می‌دادند. او همیشه سعی می‌کرد بنیاد خانواده را محکم نگهدارد و همواره به اعضای خانواده امنیت و آرامش می‌داد.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

پدر اسدیان، پدر رفیق دلاور سیامک اسدیان درگذشت!

ما وارثان دردهای بی‌شماریم
ما گریه‌های چشم‌های انتظاریم!

سهراب اسدیان فِیلی پدر زنده یاد سیامک اسدیان در سن نود و چهار سالگی درگذشت.

پدر اسدیان که در سال ۱۳۰۸ در لرستان (روستای گُرزکُل از توابع شهر خرم آباد) به دنیا آمده بود شخصیتی بسیار محکم داشت؛ مهربان بود و دل‌سوز. مورد اعتماد بود و از احترام و جایگاه خاصی در میان مردم برخوردار بود.

پدر اسدیان در دوران دیکتاتوری پهلوی (پدر و پسر) رنج‌ها و ناملایمتی‌های بسیاری را از سر گذرانده و عزیزان بسیاری را از او و خانواده گرفته بودند؛ بارها به ساواک برده شده بود و تحت فشار روحی و روانی و شکنجه قرار گرفت تا اطلاعاتی از فرزند برومندش سیامک که در سن هفده سالگی به همراه دکتر هوشنگ اعظمی برای مبارزه با دیکتاتوری شاه مخفی شده بودند را به آنها بگوید اما این پدر شجاع و استوار حاضر نشد حتی کوچک‌ترین اطلاعاتی را به مزدوران ساواک بدهد‌.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

به خاطره‌ی سرخ دو برادر مبارز و دلاور خلق لر!

رفقا پرویز و شمس‌الدین علی‌کرمیان، مبارزین چپ، فرزندان محمدولی و خانم کوچک در روستای کِی میرزاوند چگنی از توابع خرم آباد هستند.
رفیق پرویز متولد ۱۳۳۷ بود و برادر کوچک‌ترش رفیق شمس‌الدین در سال ۱۳۴۲ چشم به جهان گشود.
پدرشان کشاورز بود و پس از سال‌ها سختی و مشقت و در حالی که هم‌چنان داغ‌دار دو فرزند دلاورش بود در سال ۱۳۸۳ دیده از جهان فرو بست.

این رفقا به همراه دیگر هم‌تباران‌شان از جمله رفقا محمدحسن آزادی، شاهپور باقری، اصغر حسینی، حمید بهرامی، ملک‌احمد امیری، حشمت شهبازی، امیدعلی اکبری، امیدعلی ویس‌کرمی، اسحاق ملکی و … در مراحل مختلف کشاورزی در زمان شخم زدن و یا جمع‌آوری محصول به صورت دسته‌جمعی به کمک دیگر کشاورزان می‌رفتند و بنا به اعتقادات مبارزاتی خود به آنها کمک می‌کردند.

به خواندن ادامه دهید