آواتار ناشناخته

به یاد چریک فدایی خلق پری‌دخت آیتی (رفیق غزال)

دوستانش به او «غزال» می‌گفتند. خودش هم غزال را به عنوان اسم مستعار برگزیده بود، و شعرها و نوشته‌هایش را با این نام امضا می‌کرد. در آبان سال ۱۳۳۰ در بابل متولد شد و در فروردین ۱۳۵۶ که به شهادت رسید ۲۵ سال داشت.

رفیق غزال (پری‌دخت آیتی) در یک خانواده فرهنگی بار آمده بود. پدر او، عبدالمحمد آیتی اهل بروجرد از خطه لرستان بود که در سال ١٣٢٩ به عنوان دبیر ادبیات به شهر بابل منتقل شده و در همان‌جا ازدواج کرده بود و غزال اولین فرزند خانواده بود.

چریک فدایی خلق رفیق پری‌دخت آیتی (غزال)
به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد!

۱۴ بهمن امسال (۱۳۹۹) که مصادف است با سی و نهمین سالگرد تیرباران رفقای همرزم فدایی محمدحسن بهادری طولابی (کسری) و عبدالرضا نصیری حال و هوای دیگری دارد؛ از آن جهت که مادران داغ‌دیده این دو رفیق _رفقای مبارز علیه ظلم و نابرابری و دیکتاتوری ذاتی‌ای که در نظام سرمایه‌داری حاکم بر کشور ماست و پس از انقلاب توده‌های تحت ستم علیه نظام شاهنشاهی همچنان برقرار ماند_ در فراق فرزندان‌شان بی‌تابانه زیستند و با عشق عمیق مادر و فرزندی‌شان همواره بر این باور بودند که «روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد!» و سرانجام چنین شد که مراسم چهلم این مادران رنج کشیده با سالگرد جگر گوشه‌های‌شان با اختلاف چند روز در ماه بهمن همراه شد.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

مادر طولابی مادری دیگر از نسل دادخواهان دهه خونین شصت از میان ما پر کشید.

خانم قمر الملوک امیرپور امرایی (غضنفری) مادر رفیق محمدحسن بهادری طولابی (کسری) روز دوشنبه ۱۵ دی‌ماه ۱۳۹۹ در خرم آباد از میان ما رفت.
مادری بی تاب که تا آخرین لحظه‌های زندگی پر از آبرو و شرفش چشم به راه دیدار فرزندش ماند، بی آنکه مرگ دژخیم جنایتکار را ببیند!

افسوس و هزاران افسوس که سران و جانیان رژیم جمهوری اسلامی هنوز به سزای اعمال‌شان نرسیده و این مادران داغ‌دار یکی پس از دیگری از میان ما می‌روند و دادخواهی را به چشم نمی‌بینند.

مادر طولابی، مادر چریک فدایی خلق رفیق محمدحسن بهادری طولابی از میان ما رفت!
به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

مادر نصیری از میان ما رفت!

متاسفانه با خبر شدیم که خانم ماه‌دولت پورنصیرخانی جودکی مادر رفقای فدایی «حمیدرضا و عبدالرضا نصیری» روز جمعه پنجم دی‌ماه ۱۳۹۹ از میان ما رفتند.

رفقا حمیدرضا و عبدالرضا از اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران (اقلیت) بودند که به ترتیب در تابستان ۱۳۶۷ و ۱۴ بهمن ۱۳۶۰ توسط رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی اعدام شدند. مادر نصیری در حالی که داغ‌دار فرزندان فدایی‌اش بود و هنوز جای خالی آنها را باور نکرده بود با مرگ فرزند دیگرش آقارضا که در تصادفی ناگوار در اسفند ۱۳۷۹ به همراه همسرش افسانه اسدیان، خواهر چریک فدایی خلق رفیق سیامک اسدیان (اسکندر) و فرزندانش (سپیده و سحر) جملگی جان خود را از دست دادند روبه‌رو شد و داغی بر داغ‌های دیگر این مادر رنج‌دیده افزوده شد.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

نو عروسان خون، قربانیان خاموش «خون‌ بس»!

موهای بلند و پریشانش را در باد شانه می‌زنند … عطر گیسوانش فضا را پر کرده است. قرار بوده که امروز شادترین روز زندگی‌اش باشد و زنان روستا کِل‌زنان لباس سپید عروسی را بر تنش کنند و برایش آرزوی خوشبختی کنند، اما همه می‌دانند که چه سرنوشت شوم و دردآوری در انتظار دخترک بیچاره است. او عروس خون می‌شود تا به جنگ مرگ‌بار دو قبیله اعلان آتش بس کند. کسی اما از او نمی‌پرسد که دلش به این وصلت رضاست یا نه؟ کسی نمی‌خواهد به چشمان پر از اندوهش نگاه کند، عروسی‌ست، اما انگار در همان روز عزای دخترک بیچاره تازه بالغ شده‌شان را به سوگ نشسته‌اند. او قرار است یک عمر در خانه مردی از قبیله مقتول مُردگی کند. با این ازدواج حکم اعدام تدریجی دخترک توسط مردان قبیله‌اش، امضا شده … قرار است مادر شود؛ اما اسیر … قرار است کارگر بی مزد و منت قبيله‌ای شود که خون‌بهای فرزند تازه کشته شده‌شان، زنی‌ست که از امروز تا آخر عمرش باید گوش به فرمان مردم قبیله باشد. …

این سرنوشت دخترکان بسیاری در برخی از مناطق ایران است. رسم ارتجاعی و شومی به نام «خون‌بس» و یا «فصلیه» در بین اعراب.

به خواندن ادامه دهید
آواتار ناشناخته

نه! هرگز شب را باور نکردم…

هرگز نگاهی عام به مفهوم شعر «سال ۲۰۰۰» از سروده‌های اردلان سرفراز نداشته‌ام؛ و همیشه بر این باور بوده‌ام که در سیاه‌ترینِ سیاهی‌ها، روزنه‌ای پدیدار خواهد شد‌.

شاید احمد شاملو به بهترین نحو حس و حال بالا را به زبان شعر در آورده باشد.

«نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه‌یی
دل بسته بودم.»

اما شعر اردلان سرفراز نه از آن رو که در سال ۲۰۰۰ آن اتفاقات خواهد افتاد، بل همان طور که در پایان شعر می‌گوید. به خواندن ادامه دهید

آواتار ناشناخته

به یاد گرامی چریک فدایی خلق، رفیق فریده غروی

رفیق فریده غروی در سال ۱۳۳۲ در شهر بروجرد به دنیا آمد. دوران مدرسه را تا مقطع دیپلم در این شهر به پیش برد و تحصیلات خود را در دانشکده علوم دانشگاه تهران ادامه داد.

رفیق فریده در دوران دانشجویی هم‌زمان به مبارزه مخفی هم مشغول بود و ۲ ماه مانده به پایان آخرین سال تحصیلی‌اش، رسما به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران پیوست؛ و با هم‌رزمانش در مخفی‌گاه به مبارزه مسلحانه جاری علیه ظلم و ستم و فساد حاکم بر جامعه پرداخت.

۱‎⁨رفیق فریده غروی⁩ به خواندن ادامه دهید

آواتار ناشناخته

به یاد ارژنگ و ناصر شایگان، جوان‌ترین یاران فدایی 

در این شکی نیست که صفحات پر افتخار تاریخ مبارزاتی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، به عنوان ضرورتی که از دل تاریخ رویید و در اعماق قلب توده‌های زحمت‌کش و مبارز رسوخ کرد، با خون پاک صدها تن از زنان و مردان کمونیست و مبارزی سرخ فام گشته، که در زمستانی سخت و سیاه، پرچم ظفرنمون انقلاب و مبارزه را در دست گرفتند، و با ایمان به توده‌ها و فرا رسیدن بهار و صبح پیروزی، شب‌های سیاه را درنوردیدند و هر یک در آوردگاه نهایی بی هیچ دریغی و تردیدی خون خود را وثیقه تحقق آزادی و برابری کردند. در میان خیل این شیر زنان و کوه مردان، اما، بی تردید هستند عزیزانی که جایگاه ویژه‌ای در این تاریخ، در این سازمان و در قلب تمامی مردم شریف، آزاده و مبارز ما دارند.

دانه و جوانه شایگان

فاطمه سعیدی (مادر شایگان)، ناصر و ارژنگ

به خواندن ادامه دهید

آواتار ناشناخته

درباره زندگی مادر انقلابی رفيق شهيد صدیقه (عزت) غروی

مادر انقلابی، رفيق صدیقه غروی که در خانواده، عزت ناميده می‌شد؛ مادر دو چریک فدایی خلق رفقا احمد و مجتبی خرم‌آبادی بود. وی در اردیبهشت‌ماه سال ١٣٠۴ چشم به جهان گشوده بود و تا قبل از پيوستن به سازمان چریک‌های فدایی خلق و شرکت عملی در امر مبارزه، هم‌چون هر زن خانه‌داری در چهارچوب فرهنگ حاکم بر جامعه، زندگی‌اش به رتق و فتق امور خانه و خانواده محدود می‌شد. اما جریان مبارزه مسلحانه در سال‌های ۵٠، توجه او را نيز هم‌چون بسياری از زنان و مردان شریف و هوشيار نسبت به مسایل اجتماعی و سياسی جاری در جامعه به خود جلب کرد. به خصوص که فرزند بزرگ وی احمد خرم‌آبادی به مثابه یک چریک فدایی خلق گرفتار دخمه‌های رژیم شاه گشته بود و رفيق عزت با رفتن به درب زندان‌ها برای ملاقات با فرزندش با خانواده‌های مبارز زندانيان سياسی آشنا شده و از آن‌ها نيز تاثير می‌گرفت. رژیم شاه رفيق احمد را در ١۴ تيرماه سال ۵٠ تيرباران کرد و این امر باعث شد که مادر غروی هر چه بيشتر قساوت‌ها و جنایات رژیم شاه را بشناسد که خون بهترین فرزندان ایران که می‌توانستند خدمات ارزنده‌ای برای جامعه خود انجام دهند را در زندان‌های خود و یا در ميدان‌های تير بر زمين می‌ریخت. کينه و خشم وی نسبت به ستم‌کاران و جنایت‌کاران در آن سال‌های انقلابی با مشاهده تلاش‌های بی دریغ و تا پای جان مبارزین مسلح انقلابی برای رهایی مردم از زیر یوغ ظلم و ستم از یک طرف و جنایات و تبه‌کاری‌های رژیم شاه از طرف دیگر هر روز فزون‌تر می‌شد.‎⁨رفیق عزت غروی⁩ به خواندن ادامه دهید

آواتار ناشناخته

یادی از پزشک مبارز و مردمی، دکتر سعید نصرالهی

دکتر سعید نصرالهی، پزشکی انقلابی و فداکار و یک چهره محبوب مردمی در میان خلق لر است. پدر و مادر دکتر از مالکان و خوانین لرستان بودند، اما عشق دکتر به مردم و به ویژه محرومین در طول روزگار، او را به یک پزشک مردمی تبدیل کرد که بعدها به دلیل مخالفت‌ها و فعالیت‌هایش علیه رژیم ضدخلقی جمهوری اسلامی و خدمات فراموش ناشدنی‌اش به مردم و به ویژه محرومان لرستان جایگاه رفیعی در قلب مردم و تمامی آزادی‌خواهان و مبارزین پیدا نمود. به همین دلیل با بازگویی خاطره‌ای از این پزشک مبارز و فداکار، یاد او را گرامی می‌دارم. دکتر سعید نصرالهی

اواخر تابستان سال ۶۰ بود، سرکوب‌ها با شدت هر چه بیشتری ادامه داشت. من در آن زمان با سازمان فدایی بخش اقلیت کار می‌کردم. در آن زمان اقلیت زیر فشار عملیات‌های نظامی سازمان مجاهدین خلق و هم‌چنین فشار خیل هواداران مبارز سازمان، تز «جوخه‌های رزمی» را مطرح و تبلیغ می‌کرد. به همین دلیل هم در تلاش جهت سازماندهی چنین «جوخه»هایی به شهر دورود رفته بودم. باید در برابر سرکوب‌های سیستماتیک و سراسری رژیم می‌ایستادیم. مطرح شدن ضرورت مقابله مسلحانه با ارتجاع وحشی حاکم، شور زیادی را در میان هواداران سازمان ایجاد کرده بود، اما متاسفانه این جوخه‌ها به دلیل سیاست و نگرش رهبری سازمان هیچ گاه به یک سیاست عملی و سراسری تبدیل نشد و باعث شد تا امر سرکوب سازمان اقلیت با تسهیلات بیشتری برای دشمن امکان‌پذیر شود. در آن مقطع یعنی یورش ضد انقلاب هار به سازمان‌ها و توده‌های مبارز در سراسر کشور، فعالیت تبلیغی، انتشار نشریه و اعلامیه از جمله فعالیت‌های محوری رفقای تشکیلات ما بود. شهر دورود از جمله شهرهایی بود که سازمان از پایگاه توده‌ای وسیعی در آن برخوردار بود. دورود شهر کوچکی بود. اکثر ساکنین شهر، یا کارگران کارخانه سیمان بودند، یا کارگران راه آهن و بقیه هم کسبه بودند. به خواندن ادامه دهید