ستار را که کشتند بعد که در موردش خواندم با خودم گفتم ستار قهرمانی در تاریکی بود. مردی از تبار افسانهها. همانها که فقط در ادبیات و قصههای گذشته زیست میکنند. ستار را کشتند چون متعلق به زمانهاش نبود. و حالا کرامت … قهرمانی دیگر، افسوسی دیگر. قهرمان بیجانی دیگر ...
کرامت را از دانشکدهی هنرهای زیبا میشناختم. دانشجوی طراحی صنعتی ورودی سال ۸۲ بود. پسری درشت اندام، سیه چرده و همیشه خندان. آن اوایل یکی دو باری را روی آن پلههای معروف هنرهای زیبا دیده بودماش که نشسته بود و تنهایی سیگاری دود میکرد. شاید اولین بار از او فندک خواسته بودم یا سیگار، حالا چه فرق میکند. خوب یادم است نشستیم روی پلهها و تمام مدت سیگار کشیدن با هم حرف نزدیم. بعد که میخواستم بلند شوم به شوخی به او گفتم شبیه بازیگر فیلم گوستداگ جارموش است و بعد با خوشحالی گفته بود: کدومشون اون سیاهه؟ خندیده بود و با همان خندهی کوتاه هم میشد فهمید که معصومیتی کودکانه پشت آن صورت غمگین و اندام درشت است.
دفعات بعد با هم حرفهایی در مورد هوا، ترافیک یا شهرش جهرم زده بودیم تا به تدریج حرفهایمان به علاقهاش یعنی فیلم و سینما کشیده بود. چند تایی هم فیلم رد و بدل کردیم، «درهی من چه سرسبز بود» جان فورد و » این دنیای شگفت انگیز» کاپرا. به خواندن ادامه دهید





