آواتار ناشناخته

بازگشت هنرمندان به «وطن» یعنی چه؟ وقتی در همان «وطن» معترضان اعدام می‌شوند!

یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای تداوم خشونت، «عادی‌شدن» آن است. روان انسان برای ادامه کارکرد روزمره نمی‌تواند برای مدتی طولانی در سطح یکسانی از اضطراب و برانگیختگی باقی بماند و در نتیجه در برابر تکرار اخبار دردناک ممکن است به تدریج حساسیت هیجانی خود را از دست بدهد. این فرایند را می‌توان نوعی حساسیت‌زدایی روان‌شناختی دانست. تداوم انتظار اخبار جنگ، اعدام‌های روزانه، بازداشت شهروندان معترض و کنشگران مدنی-سیاسی و پر کردن زندان‌ها از آنها، عدم پاسخ‌گویی به خانواده‌های داغدار/دادخواه و بحران اقتصادی‌ای که جامعه را زیر فشار شدید قرار داده است، راهی نگذاشته جز این‌که زندگی روزمره ادامه پیدا کند و به تدریج فاصله میان آن‌چه هولناک است و آن‌چه عادی‌ست کمتر شود.

عادی شدن فاجعه به این معنا نیست که جامعه این خشونت ساختاری را تایید می‌کند، اما می‌تواند به این معنا باشد که جامعه در تلاش برای بقا به زندگی کردن زیر سایه این خشونت عادت می‌کند. خطر و فاجعه‌ی اصلی در همین‌جاست: اعدام به «خبر دیگری» تبدیل می‌شود، زندانی سیاسی به عددی در آمار و رنج خانواده‌ها به پس‌زمینه‌ای دائمی که دیگر زندگی روزمره را مختل نمی‌کند. در این نقطه از تلاش برای بقای فردی، فراموشی جمعی، هر چند مقطعی با کاهش حساسیت نسبت به فاجعه‌ی روزمره آغاز می‌شود.

در چنین شرایطی بازگشت چهره‌های مشهور فرهنگی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. جایگاه این افراد که فقط شهروندان عادی نیستند و در فرهنگ عمومی و در میان برخی شهرت و محبوبیت دارند به رفتار آنان معنایی فراتر از یک انتخاب شخصی می‌دهد. تصویر یک هنرمند محبوب که پس از سال‌ها به ایران بازمی‌گردد، در خیابان قدم می‌زند، با مردم عکس می‌گیرد یا از حس خوب بازگشت به «وطن» سخن می‌گوید، می‌تواند حتی بدون قصد خود او تصویری از بازگشت آرامش و عادی شدن شرایط تولید کند.
این تصویر زمانی مسئله‌سازتر می‌شود که در همان روزها خانواده‌ای دیگر منتظر خبر اجرای حکم اعدام فرزند خود باشد.

تا اوایل مهرماه ۱۴۰۵، ده‌ها نفر در ارتباط با اعتراضات اخیر اعدام شده‌اند و بیش از صد معترض دیگر در معرض خطر اعدام قرار دارند. اما این تنها فصل تازه‌ای از واقعیتی دیرپا تحت حاکمیت جمهوری اسلامی‌ست: واقعیت سال‌ها اعدام، زندان، شکنجه، اعترافات اجباری و محاکمه‌های ناعادلانه.

می‌توان اذعان داشت که تبعید و مهاجرت تجربیات ساده‌ای نیستند و دلتنگی برای خانواده، زبان، خیابان‌ها، فرهنگ و سرزمینی که فرد در آن بزرگ شده است، می‌تواند حتی پس از سال‌ها عمیقا باقی بماند یا حتی تشدید شود. کمتر تبعیدی‌ای رویای بازگشت به زادگاهش را در سر نمی‌پروراند؛ و رویا و حق بازگشت برای هر مهاجر نیز حقی انسانی است.
اما حق بازگشت مسئولیت اخلاقی را از میان نمی‌برد؛ به ویژه برای چهره‌های سرشناس که پتانسیل تاثیرگذاری بر افکار عمومی را دارند و بخشی از حافظه و وجدان فرهنگی یک جامعه‌اند. در داشتن نفوذ اجتماعی، مسئولیت نیز نهفته است. چهره‌های سرشناس فرهنگی در شکل‌دادن به آن‌چه جامعه به یاد می‌آورد، آن‌چه درباره‌اش سخن می‌گوید و حتی آن‌چه به تدریج فراموش می‌کند، نقش دارند. به همین دلیل، سکوت یک چهره فرهنگی در دوره‌ای از سرکوب می‌تواند به اندازه سخن گفتن او دارای معنای اجتماعی باشد.

بازگشت این چهره‌ها به ایران در شرایطی که حاکمیت به کشتار خونین معترضانِ به وضعیتِ موجود دست زده و استمرارِ زندان، شکنجه، اعدام و فقر روزافزون برای اکثریت جامعه در دستور کارش قرار دارد، فراتر از یک تصمیم شخصی است و پیامی نیز عمیق‌تر به همراه دارد. این حضور، به ویژه هنگامی که با سکوت در برابر شرایط موجود همراه می‌شود به «عادی‌سازی» وضعیتی کمک می‌کند که محصول دهه‌ها حاکمیت استبدادی و خشونت دولتی‌ست؛ وضعیتی که عادی نیست و نباید آن را عادی پنداشت.

در این میان تناقضی نمایان می‌شود و آن این‌که چگونه ممکن است مرزهای کشور به روی برخی چهره‌های مشهور که سال‌ها ادعای ناسازگاری با حاکمیت را داشته‌اند، باز شود در حالی که برای برخی جوانان معترض، پایان راه مسیر زندان و چوبه دار باشد؟ چرا تصویر بازگشت یک هنرمند باید بیش از تصویر مادری دیده شود که منتظر اجرای حکم فرزندش است؟ و مهم‌تر از همه چه اتفاقی برای حافظه جمعی ما می‌افتد اگر بتوانیم این دو تصویر را بدون احساس تناقض در کنار یکدیگر بپذیریم؟ بازگشت این چهره‌ها چه چیزی را در زندگی مردم تغییر می‌دهد؟ آیا زندانی‌ای آزاد می‌شود؟ اعدامی متوقف می‌شود؟ فشار اقتصادی کاهش می‌یابد؟ فضای سیاسی و فرهنگی بازتر می‌شود؟ اگر نه، این گشایش دقیقا برای چه کسانی است؟

این پرسش‌ها زمانی جدی‌تر می‌شوند که به یاد بیاوریم که در اوایل شهریور ۱۴۰۵، عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرده بود که فهرست‌هایی شامل بیش از صد چهره فرهنگی، هنری و فکری خارج از کشور تهیه و در اختیار نهادهای دخیل در بازگشت ایرانیان قرار گرفته تا امکان بازگشت آنان بررسی و تسهیل شود. فاطمه مهاجرانی سخنگوی دولت نیز از تلاش دولت برای هموار کردن مسیر بازگشت برخی چهره‌های شناخته‌شده‌ی خارج از کشور سخن گفته است.
صالحی از چهره‌هایی که با وجود اختلاف سیاسی «کنار ایران ایستادند»، تمجید کرده است؛ روایتی که می‌تواند مخالفت با حمله به ایران را به همراهی با حکومت تقلیل دهد و با مخدوش‌کردن مرز میان کشور و حاکمان بر آن، «ایران» را به نام حکومت مصادره کند؛ همان حکومتی که پرونده قتل‌های زنجیره‌ای روشنفکران و نویسندگان در تاریخ آن ثبت شده است. و این تناقض دیگری است که نمی‌توان در بحث بازگشت چهره‌های فرهنگی نادیده گرفت.

با این‌که مسئولیت فردی چهره‌های برخوردار از نفوذ اجتماعی مهم است، نقد این بازگشت‌ها را نباید به حمله شخصی یا گفتمانِ حق بازگشت تقلیل داد. باید این پرسش را مطرح کرد که این بازگشت‌ها چه نسبتی می‌توانند با تلاش حکومت برای بازسازی چهره و مشروعیت خود در داخل و خارج داشته باشند و این روند چه نقشی می‌تواند در عادی‌سازی سرکوب، فرسایش حساسیت جمعی، تضعیف جنبش آزادی‌خواهی-برابری‌طلبانه و به حاشیه راندن اخبار مربوط به بازداشت‌ها، شکنجه‌ها و اعدام‌ها ایفا کند.

جمهوری اسلامی در سال‌های اخیر با بحران جدی مشروعیت و تصویری به شدت منفی در بخش‌هایی از افکار عمومی جهانی روبه‌رو بوده است؛ هم‌زمان، مطالبات آزادی‌خواهانه مردمان ایران نیز بیش از پیش در عرصه جهانی دیده و شنیده شده است. اما جنگ اخیر و مواضع بخشی از جریان سلطنت‌طلب در حمایت از مداخله نظامی و درخواست حمله خارجی به ایران این معادله را تا حدی بر هم زده است؛ به این ترتیب توجه جهانی از سرکوب داخلی به منازعه خارجی منتقل شده، مرز میان دفاع از ایران و حمایت از حکومت بیش از پیش در معرض مخدوش‌شدن قرار گرفته است؛ گویی ایران، جمهوری اسلامی‌ست و نمی‌توان هم علیه تجاوز خارجی ایستاد و هم علیه سرکوب و ویرانی داخلی.
در این فضای تازه، روایتی تقویت شده که اعتراض به وضعیت موجود را نه برخاسته از مطالبات واقعی جامعه و در امتداد جنبش آزادی‌خواهی-برابری‌طلبانه مردمان ایران از مشروطه به این طرف بلکه محصول نفوذ و مداخله خارجی معرفی می‌کند؛ روایتی که می‌تواند معترضان را از «شهروندان معترض» به «عوامل بیگانه» و جنبش اعتراضی مردمان ایران از جمله اعتراضات دی‌ماه را از مطالبه‌ای برای تغییر به «توطئه‌ای خارجی» تقلیل دهد. این روزها جمهوری اسلامی چنان میدان را برای این روایت باز دیده است که در پروپاگاندای خود، حتی جنبش ۱۴۰۱ را نیز «توطئه‌ای خارجی» معرفی می‌کند.
در چنین فضایی عادی‌سازی فقر، سرکوب و نقض حقوق مردم صرفا ساختن تصویری آرام‌تر از واقعیتی ناآرام نیست بلکه به معنای کمک به روایتی‌ست که می‌تواند سرکوب را در پوشش «دفاع از ایران» توجیه و صدای معترضان را در هیاهوی جنگ و اتهام وابستگی به بیگانه خفه کند. هر گامی در این مسیر، خواسته یا ناخواسته، می‌تواند رنج جامعه متکثر ایران را به حاشیه براند و مطالبات مردمان ایران برای کرامت انسانی، آزادی بیان و آزادی اندیشه را کم‌رنگ کند.

هیچ بازگشتی نباید به بهای عادی جلوه دادنِ آن‌چه عمیقا غیر عادی است، نادیده گرفتن رنج یک جامعه و کمک به فراموش شدن فاجعه انسانیِ در حال وقوع در ایران تمام شود. بازگشتی که به روایت رسمی حاکمیت نیرو می‌بخشد و برای آن مشروعیت می‌خرد، دیگر فقط بازگشت یک فرد نیست؛ بلکه خواسته یا ناخواسته به پژواک همان پیامی بدل می‌شود که حاکمیت می‌خواهد شنیده شود: «همه چیز عادی است.»

«کشتار دی‌ماه عادی است.»
«بازداشت، شکنجه و اعدام معترضان عادی است.»
«دلار ۲۷۰ هزار تومانی عادی است.»
«نان را هم باید نسیه بخری؛ عادی است.»
«توان خرید داروی دیابت را نداری؛ عادی است.»
«در ترس و بلاتکلیفی دائمی زندگی می‌کنی؛ عادی است.»
و عادی‌سازی دقیقا همین است: بازگشت چهره‌ها واقعیت را تغییر نمی‌دهد اما می‌تواند تصویری از واقعیت بسازد که در آن، آن‌چه تحمل‌ناپذیر است، تحمل‌پذیر به نظر برسد.

در این شرایط اما کمترین مسئولیت یک هنرمند، روشنفکر و هر چهره‌ی برخوردار از پایگاه اجتماعی، کمک نکردن به فراموشی تاریخی و مشروعیت نبخشیدن به سازوکار حذف و ویرانی انسان تحت ستم است. حتی اگر بازگشت این چهره‌ها را انتخابی صرفا فردی بدانیم _که پیامدهای اجتماعی آن چنین نیست_ وجدان بیدار یک چهره برخوردار از نفوذ اجتماعی، در انتخابِ بازگشت در میان چنین وضعیتی تنها آرزوهای خویش را نمی‌سنجد؛ مسئولیت خویش در برابر رنج دیگران را نیز به دوش می‌کشد.

دکتر نورایمان قهاری – روان‌شناس
۱۴ مهرماه ۱۴۰۵

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟